تبليغاتX
چـــهــــل خــــونـــــه

چـــهــــل خــــونـــــه
 
چهل خونه آثار باستانی در شهر سعدآباد (بوشهر) می باشد
از اونجايي كه هميشه حق با اكثريته ، زد و امتحان برگزار شد .

نمرات نهايي بدين گونه به استحضار رسيد .

آروينا                   20                                                      سام                 14/5

سارينا              19/5                                                      شروين              14/5

مارال              19/25                                                      رهام                    14

ماريا                   19                                                       ايمان                 13/5

ركسانا                19                                                       محمد                   12

مريم                18/5                                                       علي                    11

نازنين                 18                                                       مصطفي               8/5

ريحانه              17/5                                                       صفرعلي            حذف

زهرا               17/25

كلثوم                  16

سكينه                15

نمرات نهايي بوده وقابل تغيير نميباشد . 

حالا يكي به من بدبخت (مش غلامحسين ) بگه چيكار كنم .....

راستي از چه فصل هايي از كتاب بيشتر سوال مياد و واسه استاد مهمتره؟!!!!!!!!!!!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 5 خرداد1389 توسط جرعه
ديروز، صبح زود اومدم سر كوچه تاكسي بگيرم ، يكي ديگه چند متر اونورتر ايستاده بود منتظر تاكسي.

هر چي صبر كرديم تاكسي نيومد ، من كه كلي خسته شده بودم نرم نرمك راه افتادم بطرف بالاي خيابون ، اونم رفت توي پياده رو ،نشست رو پاهاش و تكيه زد به تير چراغ برق .

زير چشمي نگاش ميكردم ديدم خيلي رفته تو خودش ، فكر كنم داشت چرت ميزد ، كلش هي بالا و پايين ميرفت هي ميومد جلو هي ميرفت عقب . خلاصه حسابي تو چرت بود (حول و هوش مريخ بود ).

من كه عجله داشتم قدم زنان رفتم تا بالاخره تاكسي اومد و سوار شدم.....

ساعت 11 - 12 بود كه برگشتم ، ديدم عامو هنوز مثل آلاكلنگ ميره مياد ميره مياد .... باورم نشد رفتم زدم رو دوشش گفتم كوكا نميخاي تاكسي بگيري . سر كرد فحش به شهردارو شهرداري و تاكسي راني و .....

تاكسي گير نمياد ، كسي  كار نميكنه ، معلوم نيس چه غلطي ميكنن..... امروز جلسه داشتم و ديراويده ( ديدم از منظومه شمسي زده بيرون )

گفتم خو ول كن جلسه امروز و حتما ميگن آقاي مهندس كار پيش پاش افتاده ...

يه كمي چرتكي سيلم كرد و گفت راست ميگي ، ولش كن بيل تا منتظر بمونن ،كلاس داره ....

تلوتلو خوران از نظرم ناپديد شد و من ماندم و .....



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 3 خرداد1389 توسط جرعه
ديروز سركلاس دانشگاه بودم ،استاد مي خواست امتحان ميانترم بگيره . قرار شد زمان امتحان به توافق و به راي اكثريت باشه ! هركي يه روزي رو پيشنهاد داد تا بالاخره تقريبا همه هم نظر گفتند سه شنبه .

حالا كه همه به توافق رسيده بودند يهو يه همكلاسي (دختر) با نازو دلبري گفت: اسسسسستاد ، من چهارشنبه راحتترم.

در كمال ناباوري ديدم آقاي دكتر (استاد 65 سالمون) فرمودند بله حق با اكثريته ، چهارشنبه !!!!!!!!!!!

داشتم ميتركيدم ...

حالا ميفهمم چرا سر هيچ كاري توافق نميشه .

دلم بحال خودمو عقده هاي فرو خفته جامعم سوخت . عجب اكثريتي .....

حالا ميفهمم چرا اونور آب فكرشون تو كاره و دلشون تو حال اما اينجا فكرشون تو حال و دلشون تو كار ...

حالا ميفهمم......



نوشته شده در تاريخ شنبه 25 اردیبهشت1389 توسط جرعه

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصیل خود را بدست میآورد

یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. اوهيچ پولي در جيبش نداشت. 

در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه اي تقاضای غذا کند.

با این حال در خانه را زد وقتی دخترجوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد

و به جای غذا یک لیوان آب خواست.

دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.

پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟

دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.

پسرک  گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.

پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. او تصميم گرفته  بود دست از تحصیل بکشد.اما نمي دانست اين نيرو از كجاست كه اورا به جلو ميخواند...

سالها بعد زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.  دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. او  براي سلامتي بيمارانش هر چه در توان داشت صرف ميكرد. بالاخره مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با پیروزی و بهبودي آن زن به پايان رسید. روز ترخیص بیمار فرا سید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به مهر تسويه حساب انداخت. جمله ای آن پايين برگه به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخت شده است. امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد.

فقط توانست بگویدخدایا شکر…..

هاروارد كلي كسي بود كه جهان پزشكي خود را مديون تلاشهايش ميداند...راهش پر رهرو ...



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 20 اردیبهشت1389 توسط جرعه
تعصب چه عجب كلمه اي! چه عجيب وسعتي! شما همزادم ، در كدام گروه قرار ميگيريد ؟ به واژه بزرگ و سخت و موهوم تعصب بنگريد .

بزرگ‏ ‏‏‎‎‏‎‏‏‏‏‏‏‏، چون به اندازه تمام آدماي دنيا از اين واژه تعريف هاي گوناگون و حدو مرزهاي متفاوت ارائه شده است (از تعريف جناب آقاي ملاء عمر تا تعريف جناب آقاي فرويد )

سخت ،چه سختيها كه به عجيب الخلقه اي به نام بشر وارد ساخته (گهي خوب و گهي بد) وچه بايد ها ونبايد هاي خشك و چه غل وزنجيرهاي عنكبوتي بر دست وپاي جوامع زد.!

موهوم ، چون كسي بالاخره ندانست در اين آشفته بازار كي درست ميگه!

شما بگيد تعصب كيه چيه كجاست ماله منه مال تو باشه . نگهش داريم بندازيمش دور ...؟! چيكارش كنيم؟

تعصبات ديني - فكري- اجتماعي - فرهنگي - سياسي- وطني - قومي - رنگي ......

عجب واژه اي ........‏‏‏ًًَُُ‏‎

خوب بنگريد ، ميراث داران آدم، عجب ميراثي دارند ! بدبختشان كرد ؛ نكرد؟!

اولش اولين نوادگان آدم ساختند و پروردند. رفتند و رفتند تا به ناكجا آباد رسيدند . بد جاي بدي بود .

پس فوج فوج غلظتش رو كم كردند تا راه كج گذشته رو كم به كم راست كردند .تعصبات (نژادي-قومي -قبيله اي) هر روز كمرنگ و كمرنگ تر كردند . كم كم فهميدند ميشه دنيارو بدون اين احساس خشك و خشن هم ديد لمس كرد و داشت . پس هر روز بهتر از ديروز ....اما اما جاش رو به تعصبات ديني داد . تاريخ چه روشن از اين كجراهه جديد تصوير هاي روشن دارد .

اين نگاه زشت سياه و سفيد به دنيا در تمام زندگي انسان ها رسوخ كرد و به تمام زواياي پنهانشان رسيد. هي زجر كشيدندو هر روز بدتر از ديروز شدند .

حال ما مانده ايم و هزار نو كجراهه پيش رو!!!!!!!!!!!!!

راستي يه سوال ديگه، تعصب چه خوب و چه بدش اگر بود، پس پيشرفت و تغيير رو در كجايش تعريف كنيم ؟ اگر تعريف كرديد به اين ورشكسته جرعه اي بنوشانيد.



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 7 اردیبهشت1389 توسط جرعه
من جرعه.....

يه بدهكار ورشكسته اجتماعي .....

اومديم به چهل خونه تا يه چهل مرغ بسازيم (هزار جاي نرسيده!!!!!!)

به هر صورت اومدم تا ثابت كنم ققنوس يه پرنده نبود يه ......

شايد بايد يه جور ديگه خودم رو معرفي كنم اما شايد بايد هر كسي از ظن خود بشه يار من ....

با همه بدهكاريام سلام سلام سلام



نوشته شده در تاريخ شنبه 4 اردیبهشت1389 توسط جرعه

خرید شارژ

عکس

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود